خدایا خواستم بگویم تنهایم
اما نگاه خندانت شرمگینم کرد…
چه کسی بهتر از تو…!!!!


گاهـــی احساس میڪنَمــ روی دَستـــــ خـدا مــانده اَمــ

خَســتہ اَش ڪَردمـــــ خــودَش هَــم نــمــیــدانـــــــد با مَن چــہ ڪــنَــد؟

تصویر گویاست ((:

عکس های جالب و جدید

آرمین رادیو (:

استاد صدامو داری ... ؟

به احترامت هیچوقت حتی من ...

نداشتم به عمت کاری ...

انداختیم ، با این که میدونستی ...

 ترمه سومه و تو این ترم نیس اون حسی ...

که تو ترم اول بود و هست ... 

شاید از اول این من بودم که نباید برمیداشتم با تو درس ...

رو همه حاضری هام ، بستی چطور چشاتو ... ؟

 هیس هیچی نگو ، فقط ببر صداتو ...

ببین چه دپرسم ... !

 ببین چه بی حسم ... !

 مجموعه کل واحد هام به 30 تا هم نمیرسن !!! [ :))) ]

چرخه تکامل مرغ عشق (:

مرغ عشق , عکس مرغ عشق

هستندکسانی که..


هستند انسانهایی که از هزاران حرف شما هیچ یک را نمی فهمند



و هستند کسانی که بی آنکه کلمه ای بگویید درکتان خواهند کرد . . .

zip lining-ونوزوئلا

http://s5.picofile.com/file/8108848792/Zip_Lining_to_venzoela.jpg

جالبه...

http://s5.picofile.com/file/8109739034/Khotoote_Saaf_Cheshmane_Qazi_fb4fun_blogfa_com_.jpg

عیدتون مبارک

سلووووووووووووووووون !!!هون هون هون...

خوبین..سلامتین!!؟تو این روزا ی عده حالشون خوبه ی عده داغون وچروکیده یعده هم ک کلا خنثی!!!!

ایشالا هیچکدومتون داغون وچروکیده  نباشین....!!!

خببببببببب میخواسم ولادت حضرت رسول وامام جعفر صادق رو تبریک بگم ..

همچنین روز اخلاق و مهرورزیه !!!ایشالا همیشه اخلاقمون خوب باشه وواسه بهتر شدنش تلاش کنیم..وهمینطور ب همه مهر ودوستی بدیم!!!هیچی جای محبت ودوست داشتنِ هم نمیتونه آدمو آروم نگه داره!!نمیتونه قلب ها رو ب هم نزدیک کنه...

زیاد سخت نیس فقط کافیه ناراحتیِ کسی خوشحالمون نکنه...!!کمک ب همدیگ نشه زمانایی ک کار دست هم داریم!!!عزیزمو دوستت دارمو دوست خوبمو همه ی اینا نشه فقط واسه زمانایی ک کار دست هم داریمو وبعدشم ک خرمون از پل گذشت طرفو یادمونم نباشه!!خلاصه اینک کافیه اون انتهاهای دلمون نگاه کنیم ببینیم چقد محبت اونجاها جمع شده ک نثار هم نوع خودمون نکردیم و اون قدر گذشته از روش ک خاک خرده ویادمون رفته دوست داشتن همو...!!!

نه نگران نشین دندون درد ندارم فَکَم درد گرفت از بس سخنوری کردمشکلک های شباهنگShabahang

عیدتوووووون مبـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــارکـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ....امیدوارم ب همه خوش بگذره...

تا حالا دقت کردین؟

تا حالا دقت کردین ؟!! 

.

.

.

نکردین ؟!! 

خب دقت کن دگ ... 

خواهرم ... 

برادرم ... 

دوست عزیز ... 

همیشه تو زندگیت دقت کن ... 

چرا همیشه از همه چی بی دقت میگذری ؟!؟! 

اینم حال و روز من تو ایام امتحانات

عکس های خنده دار آخر هفته (157)

نیگاه تو رو خدا..

ببخشید ، من میتونم مهریه ام رو بگیرم الان !؟

عکس های خنده دار آخر هفته (157)

دل


می خـواهـم بـر بـلنـدتـریـن نـقطـه ی جهـان بـایستـم
و از پـشت تمـام بـلنـدگـوهـا
طـوری کـه همـه بشنـونـد …
سکـوتــــــ کنـم !

خوشم میاد که تنهام

دروغ بگو تا باورت کنند
آب زیرکاه باش تا بهت اعتماد کنند
بی غیرت باش تا آزادی حس کنند
خیانتهایشان را نادیده بگیر تا آرام باشند
کذب بگو تا عاشقت شوند
هر چه نداری بگو دارم
هر چه داری بگو بهترینش را دارم
اگه ساده ای . . . اگه راستگویی . . .
اگه باوفایی . . اگه با غیرتی. . . اگه یکرنگی
همیشه تنهایی رفیق . . .
.


نیــازی بـه انتــقام نیـست !
فـقط مـنتظر بـمان ..
آنـها کـه آزارت مـی دهند ..
سرانـجام بـه خـود آسیـب مـی زنند ..
و اگـر بـخت مـدد کنـد ..
خــداوند اجـازه مـی دهد تماشاگرشان باشــی …!

آره دادا تنهایم به خاطر

یک ﺁﺩﻡ ﻫﺎیی ﻫﺴﺘﻨﺪ ﻛﻪ ﻭﻗﺘﻲ ﺷﺎﺩی ﻛﻨﺎﺭﺕ ﻧﻴﺴﺘﻨﺪ ﭼﻮﻥ ” ﺣﺴﻮﺩﻧﺪ “… !
ﻭقتی غمگینی ﺩﺭ ﺁﻏﻮﺷﺖ ﻧﻤﻴﮕﻴﺮﻧﺪ ﭼﻮﻥ ” ﺧﻮﺷﺤﺎﻝ ﺍﻧﺪ ” !
وقتی ﻣﺸﻜﻞ ﺩﺍﺭی ﺑﻪ ﻇﺎﻫﺮ ﻫﻤﺪﺭﺩﻧﺪ ﺍﻣﺎ ﺩﺭ ﻭﺍﻗﻊ ” بی ﺧﻴﺎﻝ ﺗﻮ “ﻫﺴﺘﻨﺪ …!
ﺍﻣﺎ ﻭقتی ﻣﺸﻜﻞ ﺩﺍﺭﻧﺪ ﺑﺎ ﺗﻮ خیلی ﻣﻬﺮﺑﻮﻧﻨﺪ … خیلی …!
ﺍﻳﻨﻬﺎ ” ﻻﺷــــــﯽ ﺗﺮﯾﻦ ” ﺍﻧﺴﺎﻧﻬﺎی ﺭﻭی ﺯﻣﻴﻨﻨﺪ

                 

خاطره ایی از استاد دکتر شفیعی کدکنی

 

چند روزی به آمدن عيد مانده بود. بیشتر بچه ها غایب بودند، یا اکثرا" رفته بودند به شهرها و شهرستان های خودشان یا گرفتار کارهای عید بودند اما استاد ما بدون هیچ تاخیری آمد سر کلاس و شروع کرد به درس دادن.

استاد خشک و مقرراتی ما خود مزیدی شده بر دشواری "صدرا".

بالاخره کلاس رو به پایان بود که یکی از بچه ها خیلی آرام گفت: استاد آخره سالی دیگه بسه!

استاد هم دستی به سر تهی از موی خود کشید! و عینکش را از روی چشمانش برداشت و همین طور که آن را می گذاشت روی میز، خودش هم برای اولین بار روی صندلی جا گرفت.

استاد 50 ساله‌مان با آن كت قهوه‌اي سوخته‌اي كه به تن داشت، گفت: حالا که تونستید من رو از درس دادن بندازید بذارید خاطره ای رو براتون تعریف کنم.


"من حدودا 21 یا 22 سالم بود، مشهد زندگی می کردیم، پدر و مادرم کشاورز بودند با دست های چروک خورده و آفتاب سوخته، دست هایی که هر وقت اون ها رو می دیدم دلم می خواست ببوسمشان، بویشان کنم، کاری که هیچ وقت اجازه آن را به خود ندادم با پدرم بکنم اما دستان مادرم را همیشه خیلی آرام مثل "ماش پلو" که شب عید به شب عید می خوردیم بو می کردم و در آخر بر لبانم می گذاشتم.

استادمان حالا قدری هم با بغض کلماتش را جمله می کند: نمی دونم بچه ها شما هم به این پی بردید که هر پدر و مادری بوی خاص خودشان را دارند یا نه؟ ولی من بوی مادرم را همیشه زمانی که نبود و دلتنگش می شدم از چادر کهنه سفیدی که گل های قرمز ریز روی آن ها نقش بسته بود حس می کردم، چادر را جلوی دهان و بینی‌ام می گرفتم و چند دقیقه با آن نفس می کشیدم...

اما نسبت به پدرم؛ مثل تمام پدرها؛ هیچ وقت اجازه ابراز احساسات پیدا نکردم جز یک بار، آن هم نه به صورت مستقیم.

نزدیکی های عید بود، من تازه معلم شده بودم و اولین حقوقم را هم گرفته بودم، صبح بود، رفتم آب انبار تا برای شستن ظروف صبحانه آب بیارم.

از پله ها بالا می آمدم که صدای خفیف هق، هق مردانه ای را شنیدم، از هر پله ای که بالا می آمدم صدا را بلندتر می شنیدم...استاد حالا خودش هم گریه می کند...

پدرم بود، مادر هم آرامش می کرد، می گفت آقا! خدا بزرگ است، خدا نمیذاره ما پیش بچه ها کوچیک بشیم، فوقش به بچه ها عیدی نمی دیم، قرآن خدا که غلط نمی شه اما بابام گفت: خانم نوه هامون تو تهران بزرگ شدند و از ما انتظار دارند، نباید فکر کنند که ما ...

حالا دیگه ماجرا روشن تر از این بود که بخواهم دلیل گریه های بابام رو از مادرم بپرسم، دست کردم توی جیبم، 100 تومان بود، کل پولی که از مدرسه گرفته بودم، گذاشتم روی گیوه های پدرم و خم شدم و گیوه های پر از خاک و خلی که هر روز در زمین زراعی، همراه بابا بود بوسیدم.

آن سال همه خواهر و برادرام ازتهران آمدند مشهد، با بچه های قد و نیم قد که هر کدام به راحتی "عمو" و "دایی" نثارم می کردند

بابا به هرکدام از بچه ها و نوه ها 10 تومان عیدی داد، 10 تومان ماند که آن را هم به عنوان عیدی داد به مامان.

اولین روز بعد از تعطیلات بود، چهاردهم، که رفتم سر کلاس.

بعد از کلاس آقای مدیر با کروات نویی که به خودش آویزان کرده بود گفت که کارم دارد و باید بروم اتاقش، رفتم، بسته ای از کشوی میز خاکستری رنگ زوار درفته گوشه اتاقش درآورد و داد به من.

گفتم: این چیه؟

گفت:

"باز کن می فهمی"

باز کردم، 900 تومان پول نقد بود!

این برای چیه؟

"از مرکز اومده؛ در این چند ماه که اینجا بودی بچه ها رشد خوبی داشتند برای همین من از مرکز خواستم تشویقت کنند."

راستش نمی دونستم که این چه معنی می تونه داشته باشه، فقط در اون موقع ناخودآگاه به آقای مدیر گفتم این باید 1000 تومان باشه نه 900 تومان!

مدیر گفت از کجا می دونی؟ کسی بهت گفته؟ گفتم: نه، فقط حدس می زنم، همین.

راستش مدیر نمی دونست بخنده یا از این پررویی من عصبانی بشه اما در هر صورت گفت از مرکز استعلام می‌گیرد و خبرش را به من می دهد.

روز بعد تا رفتم اتاق معلمان تا آماده بشم برای کلاس، آقای مدیر خودش را به من رساند و گفت: من دیروز به محض رفتنت استعلام کردم، درست گفتی، هزار تومان بوده نه نهصد تومان، اون کسی که بسته رو آورده صد تومانش را کِش رفته که خودم رفتم ازش گرفتم اما برای دادنش یه شرط دارم...

"چه شرطی؟"

بگو ببینم از کجا می دونستی؟ نگو حدس زدم که خنده دار است.

***

استاد کمی به برق چشمان بچه ها که مشتاقانه می خواستند جواب این سوال آقای مدیر را بشنوند، نگاه کرد و دسته طلایی عینکش را گرفت و آن را پشت گوشش جا داد و گفت: "به آقای مدیر گفتم هیچ شنیدی که خدا 10 برابر عمل نیکوکاران به آن ها پاداش می دهد؟"

[^_^]

عمدا گذاشتم این عکس رو

به به چ لواشک ترشی ((:

زنده یاد حسین پناهی

http://s5.picofile.com/file/8108842600/Newwwwwwwwwwww_11_.jpg