ببخشید اگه کل وبلاگو گرفته ....دیدم قشنگه گذاشتم

از وقتی یادم میاد همیشه دلم میخواست یه روز تو این جغرافیای بی در و پیکر به جایی برسم که همه اونایی که می شناسنم حسرت رسیدن بهش تو دلشون کپک زده باشه؛ روزی که از شدت تعجب مغزشون منجمد بشه. اونوقت آهسته تو ذهنشون بگن : اووه ...! این ، این بود و ما نمی دونستیم ...؟!

همیشه دنبال این بودم یه راه تازه رو برم ، یه دنیای تازه رو تجربه کنم. جایی که توش خودم باشم و خودم. اونجا که داشته هامو رو کنم ، استعدادمو فریاد بزنم. اما هیچوقت نشد ...

هیچوقت هیچ روزنه ای به سمت دنیای بی اعتبار من باز نشد.

هیچوقت هیچ امتیازی منو از دور وریام جدا نکرد ...

آه خدا من کی ام ؟ ... من کی ام ؟ ...

هنوز که هنوزه سر همون عادت بچگیامم ،

هر سال یه سال به سن واقعی خودم اضافه می کردم و هر وقت با کسی حرف می زدم اون یه سال اضافی برام یه کوه اعتماد به نفس می شد؛ منو نجات می داد از حس بدی که یه عمره هنوز شونه به شونه ی همصحبتیامه.

هنوزم دلم خیلی می خواد به هیفده سالگی برسم. بعدش یه روز تو مسیر پرتکرار مدرسه ، نگام با یه نگاه آشنا گره بخوره ، اونقدر که بی خبر بشم از خودم دنیای دور و ورم

اما افسوس که هیچوقت هیچ نگاهی منو در به در خودش نکرد.

دلم در به در یه عشق خیالی هم نیست ... آه خدا من کی ام ؟ ...

من الأن دقیقأ تو بیست واندی سالگی ام. اما هنوز مطمئن نیستم چند سال از عمرم گذشته. شاید من دیروز به دنیا اومدم. شاید هیچوقت به دنیا نیومدم ؛ شاید هیچوقت هیچ خاطره ای ، حسرتی ، دردی ، هیچ زندونی رو تجربه نکردم ... آه خدا من کی ام  ؟ ...

دلم می خواد فریاد بزنم ...!

تو خرابه ی دنیا مث یه کبوتر زخمی ام ؛ شوق پرواز داره از درون روحمو آتیش می زنه. اما بهم اجازه پرواز نمیدن. پرواز و دارن از یادم میبرن.

حرفای بی اعتبار ، نصیحتای بی ارزش ، ترحم های بی خودی. مُردم از بس تو گوشم خوندن دیگرانی هستن که تو حسرت موقعیت تو روز و شب دست به دعان. از اینکه مث گرز رستم هر روز تو سرم کوبیدن که اوهوی بس نیست که سلامتی داری ؟ ؛ که بدنت سالمه ، که اعضای بدنت درست کار می کنه ؛ که مجبور نیستی کلی وقت و هزینه صرف تومور و دیالیز و سرطان بکنی ؟ ...

... هزینه ... هزینه ... هزینه ...!!!  بابا مگه من چه گناهی کردم که تقاصش به دنیا اومدن بود ؟

مگه ازم مشورت خواستین واسه به دنیا اومدنم که حالا دارین منتشو سر من می ذارین ؟

اصلأ گذشته از اینا ، مگه با این اعضای درست و حسابی ! چه غلطی تا حالا تونستم بکنم که با ناقصش نمی تونم ؟ ...

نگاه کردم گفتن نکن ؛ حرف زدم گفتن نزن ؛ آرزوهامو گفتم گفتن واقع بین باش ؛ واقع بین شدم گفتن سخت نگیر ؛ سخت نگرفتم گفتن شخصیت داشته باش ؛ شخصیت دار شدم گفتن زیادی خشکی ؛ از خشکی در اومدم ...

از خشکی در اومدم ... اما این دفعه گم شدم تو دریای سرگردونی ...

آه خدا من کی ام ؟ ...

دلم برای خودم تنگ شده ؛ دلم صداقت روح بی آلایشم رو می خواد.

نمی دونم از اون زمونی که من و خودم تو دنیای بی اضطراب خودمون آزاد بودیم چقدر گذشته ، اما هر چی که هست یه خاطره ی غمگینه برام. چند هزار سال از اون روز گذشته ! اون روزی که تو بی مکانی مطلق ، تو بی زمانی محض، من و خودم با هم تنها بودیم ؟ ...

این همه آدم دور و ورم هست اما هنوز یکی پیدا نشده بگه ، آهای عمو راه خونه ت از کدوم طرفه ؟

هیچوقت نفهمیدم این حکایت نیمه گمشده رو  آدما از کجاشون درآوردن ؛ از کجاشون این حرف پوچ و کشف کردن و مث یه شربت تلخ تو حلقشون قرقره می کنن ...

من نیمه گمشدم یه عمره که سر به نیست شده. من خودم نیمه گمشده خودمم ...!

خدا ! من دلم برای خودم خیلی تنگ شده ، لطفأ اونو بهم برگردون ...  

  

 

مایع دستشویی

حالا با این مدل مایع دستشویی که مثل .... از جاش میاد برون

کی میتونه قبل از ناهار داستاشو با این بشوره !!!!

هرچند که شاید بعضی از خانوما نتونن تحمل کنن این دماغ رو تو دست شویی

میدن صاف کاری

عروسکی کنه

دلنوشته ی اشنا

با تمام وجودم از صمیم قلبم و ب اندازه جزءجزء تار و پود بدنم ب تو میگویم دوستت دارم و عاشقت هستم .

این عشق کهنه هر چقدر میگذرد بر قیمتش افزوده میشود و من بیشتر درکش میکنم ...یادم نمیاذ برای اولین بار

کی تو رو دیدم ولی از همان لحظه مهر ما بر دل هم نشست. قداست این عشق پاک را هیچکس نمیتواند درک ک

کند این عشقی نیس ک بتوان گفت ( از دل برور هر که از دیده رود ) هیچ وقت از دل من نمیروی عاشقت هستم

تا وقتی ب جرم عاشقی ما را از هم جدا کند و ب جرم زندگی در دنیا ما را در دل خاک بگذارد . حتی انوقت هم

ک در دل خاک خوراک موریانه ها شوم انوقت ک دیگر جسمم روی این خاک و درون این خاک هم نباشد ب یادت

هستم منو ببخش اگه گاهی تندی کردم اگه دلت را شکستم اگه بهای وجودت را درک نکردم و خیلی دیر معنی

این عشق را باور کردم من دیوانه را فقط تو میبخشی

مادرم ای عشق پاکم مادرم ای هستی و ای گوهر نابم دوستت دارم درود بر عشقم بر قلمم و بر کسی ک معنی

این عشق را از ته وجودش فهمیده...

.............


http://ap2.persianfun.info/img/92/2/Namayeshe%20Ehsas%2013/20.jpg

آری از پشت کوه آمده ام...
چه می دانستم این ور کوه باید برای ثروت،حرام خورد؟!
برای عشق خیانت کرد
برای خوب دیده شدن دیگری را بد نشان داد
برای به عرش رسیدن دیگری را به فرش کشاند
وقتی هم با تمام سادگی دلیلش را می پرسم
می گویند: از پشت کوه آمده!

ترجیح می دهم به پشت کوه برگردم و تنها دغدغه ام سالم برگرداندن گوسفندان از دست گرگ ها باشد، تا اینکه این ور کوه باشم و گرگ

من نه عاشق هستم و نه محتاج نگاهی ک بلغزد بر من 

من خودم هستم و ی حس غریب ک ب صد عشق و هوس می ارزد 

من نه عاشق هستم و نه دلداده ب گیسوی بلند و نه الوده ب افکار پلید 

من ب دنبال نگاهی هستم ک مرا از پس دیوانگی ام میفهمد 

.......................................................................................

دل ب هر کس مسپار گرچه عاشق باشد 

حکم دلداری فقط عشق ک نیست 

او ب جز عشق باید لایق عمق نگاهت باشد 

و کمی هم بیمار تا نگاه تو تسکین بدهد روحش را 

دل ب هر کس مسپار 

دلنوشته ای از ی اشنا .......نه من

روی نیمکت تنهایی هایم نشسته ام برگ های زرد پاییزی یکی پس از دیگری می افتد نگاهشان میکنم مرا ب یاد 

مرگ می اندازد ....میدانم ک هر بهاری خزانی دارد ....بهار عمرم سریع تر از چیزی ک فکر می کردم در حال 

گذشتن است ...دلم خیلی می گیرد دلم هوای پرواز دارد ....دیگر این دنیای بی وفا را نمیشود تحمل کرد 

دنیایم و جوانی ام و هر چه بدست آورده ام فدای یک اشتباه شد 

ب دنیا امدنم از اول اشتباه بود ..ب دنیا آمدن انسانی ک نمیدانم چ بگویم !!

خاطرات را در ذهنم مرور میکنم .هر چه بیشتر در خاطرات فرو میروم بیشتر ترس وجودم را پر میکند ....

مات و مبهوتم 

خدا یک چیز مبهم در خیال من شده است هنوز نشناختمش..ب دنبالش هستم خیلی ازش گله دارم ...نمیدانم 

کجاست ...نشانی اش را پرسیدم بمن گفتند .........با مرگ طی کن شاید پیداش کنی 

مرگ واژه غریبی ک تمام بدنم را می لرزاند ..راهی ندارم ..باید ب او رسید ...تمام تصورم از مرگ 

تنهایی در خاک پوسیدن است 

نمیدانم مرگ پایان تنهایی هایم است یا آغاز ان 

ولی تنهایی در خاک پوسیدن بهتر است از تنهایی در دنیا پوسیدن ......


دلنوشته

یه روز سرد زمستونی دستم تو دست ی فرشته بود ... کنار جدول خیابون نشسته بودیم و نگاه ب ادما

میکردیم ب اون گفتم وای چقد ادم تو دنیاست ....خنده اش گرفت.!

ادما همیشه روی کره زمینن یکی اینور میره یکی اون ور و همیشه مشغولن ...ولی ی روز میاد ک دیگه من

 نیستم تو نیستی نمیدونم بعد از مرگم نیستی نابودیه یا اینکه نه .....ولی میدونم ک دیگه اینجا نیستم ...

.اخ ک چقد دلم تنگ میشه واسه خونمون ..واسه اونی ک دوسش دارم....واسه خاطرات خوبم.... واسه

 دنیامو سختیهاش ..اخ ک چقد دلم تنگ میشه واسه مغازه ها و کوچه وخیابونای شهرم ..دلم واسه قلمو

کاغذم و اینکه بنویسم تنگ میشه اح ک چقد دلم واسه خانواده تنگ میشه واسه بابامو نصیحتاش واسه

مادرمو دستای زحمتکشش واسه اغوشو نوازشش ..

اخ خدا قراره چقد دلم بگیره

خدایاااااااااااااااااااااااااا.!   

این دلنوشته ی  یک اشناست ....نه من

تا حالا شده زندگی رو دوشت سنگینی کنه ک  نتونی دیگه ادامه بدی ب قول استاد زبان over doseبشی ..تا 

حالا شده از همه عالم و ادم ببری و تنها همدمت بشه ی اهنگ ک فقط او درداتو بدونه با ریتم قشنگی برات 

بازگو کنه ..یا تنها همدمت بشه ی خودکار و ی تکه کاغذ ..یا همدمت در و دیوار بلند اتاقت بشه یا ظلمات و

 تاریکی شب و بالشت خیست ...خوبه ک بالشتم زبون نداره من فقط ب اون اعتماد دارم اشکامو بدون جنگ و

 دعوا از گونه هام پاک کنه ...شده ب اندازه بزرگی دنیات بگیره و واقعا احساس کنی دنیا خیلی برات کوچیکه ..

تا حالا شده بغض گلوتو فشار بده ولی نتونی گریه کنی و هیچ جوری اشکن درنیاد ..تا حالا شده دردی تو 

دلت باشه ک نتونی ب هیچکس بگی و اون درد کم کم همه وجودتو و همه فکرتو بگیره و هر کی هم پرسید 

چته بگی هیچی خوبم ک تنهایی درد شیرینه و ب این نتیجه برسی ک مرگ شاید تمام این مشکلاتو حل کنه ! ..

تا حالا شده بخوای حرف بزنی ولی بترسی از حرف زدن از ازادی ک بهت میدن بخوای بلند فریاد بزنی ولی

 خفقان جامعه و فرهنگ و ادمای اطرافمان و حرف و فکر مردم نمیذاره ..بخوای بمیری ولی بترسی از مرگ ..

بترسی از اینکه ب اجبار و ب خاطر فشار اطرافیان تن ب کاری بده ک اصلا دلت نمیخواد ...نترس نترس نترس ..

منم مث تو هستم ..ما درد مشترک داریم