روی نیمکت تنهایی هایم نشسته ام برگ های زرد پاییزی یکی پس از دیگری می افتد نگاهشان میکنم مرا ب یاد 

مرگ می اندازد ....میدانم ک هر بهاری خزانی دارد ....بهار عمرم سریع تر از چیزی ک فکر می کردم در حال 

گذشتن است ...دلم خیلی می گیرد دلم هوای پرواز دارد ....دیگر این دنیای بی وفا را نمیشود تحمل کرد 

دنیایم و جوانی ام و هر چه بدست آورده ام فدای یک اشتباه شد 

ب دنیا امدنم از اول اشتباه بود ..ب دنیا آمدن انسانی ک نمیدانم چ بگویم !!

خاطرات را در ذهنم مرور میکنم .هر چه بیشتر در خاطرات فرو میروم بیشتر ترس وجودم را پر میکند ....

مات و مبهوتم 

خدا یک چیز مبهم در خیال من شده است هنوز نشناختمش..ب دنبالش هستم خیلی ازش گله دارم ...نمیدانم 

کجاست ...نشانی اش را پرسیدم بمن گفتند .........با مرگ طی کن شاید پیداش کنی 

مرگ واژه غریبی ک تمام بدنم را می لرزاند ..راهی ندارم ..باید ب او رسید ...تمام تصورم از مرگ 

تنهایی در خاک پوسیدن است 

نمیدانم مرگ پایان تنهایی هایم است یا آغاز ان 

ولی تنهایی در خاک پوسیدن بهتر است از تنهایی در دنیا پوسیدن ......