دلنوشته
یه روز سرد زمستونی دستم تو دست ی فرشته بود ... کنار جدول خیابون نشسته بودیم و نگاه ب ادما
میکردیم ب اون گفتم وای چقد ادم تو دنیاست ....خنده اش گرفت.!
ادما همیشه روی کره زمینن یکی اینور میره یکی اون ور و همیشه مشغولن ...ولی ی روز میاد ک دیگه من
نیستم تو نیستی نمیدونم بعد از مرگم نیستی نابودیه یا اینکه نه .....ولی میدونم ک دیگه اینجا نیستم ...
.اخ ک چقد دلم تنگ میشه واسه خونمون ..واسه اونی ک دوسش دارم....واسه خاطرات خوبم.... واسه
دنیامو سختیهاش ..اخ ک چقد دلم تنگ میشه واسه مغازه ها و کوچه وخیابونای شهرم ..دلم واسه قلمو
کاغذم و اینکه بنویسم تنگ میشه اح ک چقد دلم واسه خانواده تنگ میشه واسه بابامو نصیحتاش واسه
مادرمو دستای زحمتکشش واسه اغوشو نوازشش ..
اخ خدا قراره چقد دلم بگیره
خدایاااااااااااااااااااااااااا.!
+ نوشته شده در سه شنبه شانزدهم مهر ۱۳۹۲ ساعت 10:18 توسط آسیه شاهدی
|