یه روز سرد زمستونی دستم تو دست ی فرشته بود ... کنار جدول خیابون نشسته بودیم و نگاه ب ادما

میکردیم ب اون گفتم وای چقد ادم تو دنیاست ....خنده اش گرفت.!

ادما همیشه روی کره زمینن یکی اینور میره یکی اون ور و همیشه مشغولن ...ولی ی روز میاد ک دیگه من

 نیستم تو نیستی نمیدونم بعد از مرگم نیستی نابودیه یا اینکه نه .....ولی میدونم ک دیگه اینجا نیستم ...

.اخ ک چقد دلم تنگ میشه واسه خونمون ..واسه اونی ک دوسش دارم....واسه خاطرات خوبم.... واسه

 دنیامو سختیهاش ..اخ ک چقد دلم تنگ میشه واسه مغازه ها و کوچه وخیابونای شهرم ..دلم واسه قلمو

کاغذم و اینکه بنویسم تنگ میشه اح ک چقد دلم واسه خانواده تنگ میشه واسه بابامو نصیحتاش واسه

مادرمو دستای زحمتکشش واسه اغوشو نوازشش ..

اخ خدا قراره چقد دلم بگیره

خدایاااااااااااااااااااااااااا.!