این دلنوشته ی یک اشناست ....نه من
حالا شده از همه عالم و ادم ببری و تنها همدمت بشه ی اهنگ ک فقط او درداتو بدونه با ریتم قشنگی برات
بازگو کنه ..یا تنها همدمت بشه ی خودکار و ی تکه کاغذ ..یا همدمت در و دیوار بلند اتاقت بشه یا ظلمات و
تاریکی شب و بالشت خیست ...خوبه ک بالشتم زبون نداره من فقط ب اون اعتماد دارم اشکامو بدون جنگ و
دعوا از گونه هام پاک کنه ...شده ب اندازه بزرگی دنیات بگیره و واقعا احساس کنی دنیا خیلی برات کوچیکه ..
تا حالا شده بغض گلوتو فشار بده ولی نتونی گریه کنی و هیچ جوری اشکن درنیاد ..تا حالا شده دردی تو
دلت باشه ک نتونی ب هیچکس بگی و اون درد کم کم همه وجودتو و همه فکرتو بگیره و هر کی هم پرسید
چته بگی هیچی خوبم ک تنهایی درد شیرینه و ب این نتیجه برسی ک مرگ شاید تمام این مشکلاتو حل کنه ! ..
تا حالا شده بخوای حرف بزنی ولی بترسی از حرف زدن از ازادی ک بهت میدن بخوای بلند فریاد بزنی ولی
خفقان جامعه و فرهنگ و ادمای اطرافمان و حرف و فکر مردم نمیذاره ..بخوای بمیری ولی بترسی از مرگ ..
بترسی از اینکه ب اجبار و ب خاطر فشار اطرافیان تن ب کاری بده ک اصلا دلت نمیخواد ...نترس نترس نترس ..
منم مث تو هستم ..ما درد مشترک داریم