داستانک
بر اثر سيل پل اصلي ورودي به دهكده شيوانا خراب شده بود و همه مردم از اطراف براي كمك به اهالي دهكده در مدرسه جمع شده بودند و براي تعمير و بازسازي پل كمك مي كردند. از جمله كساني كه براي كمك آمده بودند چند دختر و پسر جوان با پوشش نه چندان رسمي بودند كه به مذاق بعضي از شاگردان مدرسه شيوانا خوش نمي آمد.
يك روز ظهر كه مشغول كار بودند و همان دختران و پسران نيز به سختي كار مي كردند يكي از شاگردان بسيار حساس شيوانا طاقت نياورد و همراه عده اي ديگر از هم فكران خود گرد شيوانا جمع شدند و با اعتراض خطاب به استاد گفتند: «ببينيد استاد! شما همان گونه كه با ما صحبت مي كنيد، بي تفاوت به لباس و آرايش اين عده جوان با آن ها هم همان طور برخورد مي كنيد. در حالي كه بايد بين ما و ايشان تفاوتي باشد و ما كه سال هاست در مدرسه شما درس معرفت مي گيريم و جامه و آرايش سالكين را داريم بايد لااقل شاهد برخوردي متفاوت از سوي شما باشيم. ما به اين بي تفاوتي شما اعتراض داريم استاد!»
شيوانا نگاهي به آن شاگرد كرد و گفت: «تو با اين همه سابقه و سير و سلوك روزهاست كه از كار خود مي زني و به اين اشخاصي كه اصلا به تو كاري ندارند و براي كمك آمده اند گير داده اي! اما آن ها برعكس با وجودي كه لباس و آرايششان باب طبع ما نيست، به هيچ كس كاري ندارند و با خلوص نيت و فقط به قصد كمك از همان روز اول به سختي مشغول كار هستند. تو خودت انصاف داشته باش! اگر قرار به فرق گذاشتن باشد خالق هستي آن ها را ترجيح مي دهد يا تو را كه با اين همه ادعا از كار مي زني و فقط گير مي دهي؟! اگر جوابي براي اين سوال پيدا كردي به من بگو تا نگاهم متفاوت شود!»