سوء ظن و بدبینی در روابط دختر و پسر..
اين روابط بيشتر جنبه ي سرگرمي و تفنّني دارد و اگر دوستي قبل از ازدواج، پلي براي رسيدن به يكديگر و ازدواج باشد، از همان اوايل زندگي براي خود مشكل بزرگي را رقم مي زنند و همواره نسبت به يكديگر شك و ترديد دارند. بدین صورت که بعد از گذشت چند مدت اين فكر به ذهن طرفين مي آيد كه نكند همسر من با كسي ديگر هم ارتباط داشته است و شايد هم ارتباط دارد. فردي كه به راحتي با من درخواست دوستي و رفاقت را قبول كرد، نكند با كسي ديگر هم ارتباطي داشته باشد و هزاران فكر ديگر ... .
ايجاد سوء ظن بين زوجين روز به روز بيشتر مي شود. و اين رونق زماني تشديد مي يابد كه مثلاً مرد كمي ديرتر به خانه آيد، در اين موقع، زن، مشكوك مي شود كه نكند همان طور كه با من دوست شد و مرا سوار ماشين كرد، الان با زني ارتباط دارد و با او خوش گذراني مي كند و... . همچنين مرد نسبت به زن، مثلاً هنگامي كه زن براي ميهماني به خانه ي عمويش مي رود، مرد، دل تو دلش نيست كه نكند الان همان طور كه با من در پوشش و رفتار و كردار خود، راحت بود با پسر عموهايش نيز راحت باشد و با آنها رابطه اي داشته باشد.
شك و ترديد در رابطه ي قبل از ازدواج كمتر ديده مي شود؛ چرا كه در آن دوران جدا از اين كه (اغلب) پسر به فكر منافع شهواني خود است، احساسات و دلبستگي اي كه دربين آنها ايجاد شده، بدبيني نسبت به يكديگر را، كمرنگ و حتي بي رنگ مي كند. جاذبه ها و احساسات متقابل، مانعي براي شناخت و عاقلانه فكركردن مي شود.
نتيجه ي بدبيني نسبت به طرف مقابل، دلسردي نسبت به زندگي است و در اين بين حتي تهمت هايي هم به يكديگر زده مي شود كه همه و همه از ثمره ي ايجاد بدبيني است. البته این نکته هم قابل توجه هست که به علّت وجود غيرت در فطرت مرد، زن بيشتر مورد تهاجم اتهام واقع مي شود هرچند زن بي گناه باشد.
اولين کسي که احساس کردم با تمام وجودش، مي گويد: دوستم دارد، پسر جواني بود که در راه مدرسه با هم آشنا شديم. من تصور مي کردم او فرشته اي است که مي خواهد مرا از چنگ سخت گيري ها و برخوردهاي سرد و جدي پدر و مادرم و قانون هاي خشک خانه نجاتم دهد. با اين افکار کودکانه و احساسات هيجاني که نسبت به پسر مورد علاقه ام پيدا کرده بودم، دلباخته اش شدم و بالاخره به هر سختي که بود موفق شدم با او ازدواج کنم. اگر چه اين ازدواج پس از ۷ سال به جدايي و احساس تنفر و بيزاري، ختم شده است.
با اين که در اين سال هاهمسرم را دوست داشتم اما او هميشه نسبت به من شک و ترديد داشت و بابدبيني مي گفت: من به تو اطمينان ندارم چون دختري که در سن ۱۶ سالگي عاشق پسري بشود و به دور از چشم خانواده اش ساعت ها با او صحبت کند نمي تواند به زندگي اش وفادار بماند و هميشه اسير هوي و هوس است.
متاسفانه من بعد از ازدواج نيز در حلقه سخت گيري هاي شوهرم گرفتار شدم، او آن قدر عذابم دادهاست که حوصله اي براي ادامه اين زندگي، ندارم و حس مي کنم قلبم پوسيده است....