کاش جای حرف ...

جای فقط یه گوشه نشستن و نماز و دعا خوندن ...

کاش جای گفتن حرفهایی که همه از بــریــم ...

جای گفتن همه ی اون تکراری ها ...

کاش جای حسین گفتن و سینه و زنجیر زدن ...

جای لعن و نفرین گفتن به دشمناش ...

جای از یه گوشه ی مجازی جنگیدن با مخالفا ...

جای فقط خادمی کردن تو مسجد ها ، هیئت ها ...

جای ختم قرآن و فقط از سر عجله و تموم کردنش طوطی وار روی آیات

عربی رو خوندن....

جای صلوات و زیارت و نماز های مستحبی ....

جای تکرار همیشگی حدیث و آیه ها ...

روایت و نامه ها ...

کاش جای تاریخ و عوض کردن و ....

کاش جای همه ی این ها !

کاش حسین و می فهمیدیم ! کاش زینب و می فهمیدیم !

کاش پیامبر و زهرا رو ... کاش علی رو ...

کاش خدا رو ... خدا ! رو می فهمیدیم !

کاش یکم جای تیتروار خوندن آیات ،

یه بارم که شده بشینیم و دور از خیلی از تفکرات ،

یه بار بشینیم فکر کنیم چی میخواستن ؟

چی میخواستن فاطمه ؟

از این همه شیعه چی میخواستن ؟

نماز و روزه و حج ؟

حسین چی میخواست ؟

کرور کرور آدمی که بریزن تو خیابونها ؟

که دسته حسین بلند کردن بشه یه جور عرض اندام ؟

که دسته رفتن و زنجیر بزنیم ؟

که بشینیم به حالش ،

به حال حسین ،

به حال شش ماهه اش ،

به حال زینبش ،

به حال جوونش ،

به حال عباسش ،

به حال رقیه 3 سالش ،

گریه کنیم ؟

مگه حسین از ما نبود ؟

دوست داری واست بعد مرگت گریه کنن؟

که اسمت فقط گریه بیاره ؟

که تا اسمتو میگن یاد مصیبت هایی که کشیدی بیفتن . ناراحت شن؟

زندگی کردی و یه عمر جنگیدی که بعدها اسمت مایه غم و غصه و گریه

بشه؟

چرا همش فرع ؟

همش حاشیه ؟

چرا از حسین فقط گریه و دسته و سینه و زنجیر و نوحه؟

چرا ؟