پاراگراف

چون دیگر آینده یی ندارند از گذشته حرف می زنن.
وقتی خیلی دویده باشیم و نفسمان بند آمده باشد برمی گردیم و راهی را که دویدهایم اندازه میگیریم.
میرا | کریستوفر فرانک | مترجک: لیلی گلستان
.........

در دنیا هیچ چیز پایدار نیست و اگر انسان توقعِ بقای چیزی را داشته باشد، احمق است.
اما اگر از آنچه که برای مدتِ کوتاهی دارد لذت نبرد، از آن هم احمقتر است.
لبه تیغ | سامرست موآم | مترجم: مهرداد نبیلی
................

من هرگز نخواستم که از عشق، افسانهیی بیافرینم؛
باور کن!
من میخواستم که با دوست داشتن زندگی کنم – کودکانه و ساده و روستایی.
من از دوست داشتن فقط لحظهها را میخواستم.
آن لحظهیی که تو را به نام مینامیدم.
لحظهٔ رنگین ِ زنان چای چین
لحظهٔ فروتن ِ چای خانههای گرم، در گذرگاه شب.
لحظهٔ دست باد بر گیسوان تو
لحظهٔ نظارت ِ سرسختانهٔ ناظری ناشناس بر گذر سکون
من از دوست داشتن تنها یک لیوان آب خنک در گرمای تابستان میخواستم.
من برای گریستن نبود که خواندم
من آواز را برای پر کردن لحظههای سکوت میخواستم.
من هرگز نمیخواستم از عشق برجی بیافرینم، مهآلود و غمناک با پنجرههای مسدود و تاریک....
باردیگر شهری که دوست میداشتم | نادر ابراهیمی
+ نوشته شده در شنبه هفتم فروردین ۱۳۹۵ ساعت 16:38 توسط نوید غفوری
|