پاراگراف کتاب (104)
هرکس که تاریخچه ی جنگ جهانی دوم را مطالعه کرده باشد به خوبی می داند که قدرتمندترین و ویران کننده ترین خرابکاران جنگی کسانی بودند که با روش های فریبنده به درون رده های بالای دشمن نفوذ کرده و به عنوان دوست و متفق پذیرفته شده بودند.

همین تعریف در مورد خرابکاران ذهنی شما نیز صادق است. بیشترین و بدترین نوع زیان ها از جانب کسانی به شما وارد می شود که با دروغ های خود شما را قانع کرده اند که به نفع شما کار می کنند و نه به ضرر شما.

آنها به دایره ی داخلی ذهنتان نفوذ کرده و به عنوان دوست پذیرفته شده اند و شما دیگر آنها را به چشم مزاحم و اشغالگر نمی بینید. این خرابکاران و کارشکنان ذهنی پدیده ای جهانی و همگانی هستند.
 
سوال این نیست که آیا آنها در ذهن شما وجود دارند یا نه، بلکه سوال این است که کدام یک از آنها در ذهن شما به فعالیت مشغول است و تا چه حد قدرت دارد.

هوش مثبت نگر | شیرزاد چمین
.............................................. 
پاراگراف کتاب (104)
زندگی در دنیا هم همین طور است خیلی از انسانها داد می کشند ناله می کنند می گریند ولی نمی توانند صدایشان را به جائی برسانند زیرا معلوم نیست آنها زندگی می کنند یا نه؟
البته آنها فرقی با مرده ها ندارند و به غیر از روزهای سرشماری، انتخابات، اخذ مالیات و خدمت سربازی جزو انسان شمرده نمی شوند.
اگر در دنیا از همه سوال بکنند آیا تو انسان هستی؟
چند نفر با افتخار می توانند بگویند آره من هستم؟
 
خر مُرده | عزیز نسین
.......................................... 
پاراگراف کتاب (104)  
گفت: خوب، پس مشکل این است، این طور نیست؟ تو نمی دانی. تو دقیقا مثل سایر این گربه هایی هستی که بیرون هستند. همه شما فکر میکنید رفتن به دانشگاه آخرین چیزی است که شما ظاهرا باید انجام بدهید.
 
پیرها بهتر درک می کنند، آنهایی که همه آن سال ها برای اجازه رفتن شماها به دانشگاه جنگیدند؛ آنها از دیدن شما در آنجا بسیار خوشحال می شوند، ولی حقیقت را به شما نخواهند گفت. بهای واقعی پذیرش شما.
و آن چیست؟
 
او گفت: مبارزه ات را در خانه بگذار. مردمانت را پشت سرت رها کن. سعی کرد از بالای عینک مطالعه اش چهره مرا مطالعه کند. چیزی فهمیدی پسر! تو به دانشگاه نمی روی تا فرهیخته و با فرهنگ بشوی. تو به آنجا می روی تا آموزش ببینی.
 
آنها تو را آموزش می دهند که چیزی را که نیاز نداری، بخواهی. آنها تو را آموزش می دهند که کلمات را دست کاری کنی تا تو هیچ وقت، هیچ چیز را متوجه نشوی. آنها تو را آموزش می دهند که همه چیزهایی را که می دانی، به راحتی فراموش کنی. آنها تو را خیلی خوب آموزش می دهند، تو کم کم حرف های آنها درباره فرصت های برابر، روش های آمریکایی و همه این چیزها را باور می کنی.
 
آنها مقامی در گوشه یک اداره به تو می دهند و تو را به مجالش پر زرق و برق دعوت می کنند و به تو می گویند که مایه افتخار مبارزه ات هستی و درست زمانی که شروع به بهره برداری از دانسته هایت می کنی، آنها غل و زنجیری را آشکار ساخته و اجازه می دهند تو بفهمی که ممکن است یک آموزش خوب دیده باشی، یا یک کاکاسیاه حقوق بگیر خوب باشی، اما تو یک کاکاسیاه هستی، فقط همین.
 
در رویایی پدر | باراک اوباما