روزی یک مرد ثروتمند پسر بچه کوچیکش را به یک ده برد تا به او نشان دهد مردمی که درآنجا زندگی میکنند چقدر فقیرند.آنها یک روز ویک شب رادر خانه محقر یک روستایی گذراندند.در راه بازگشت مرد از پسرش پرسید نظرت در مورد مسافرت چی بود ؟پسر:عالی  بود.پدر پرسید:چه چیزی از این مسافرت نتیجه گرفتی؟پسر کمی اندیشیدو به آرامی گفت:فهمیدم که ما در خانه یک سگ داریم  وآنها 4تا.ما در حیاطمون فانوس های تزیینی داریم وآنها ستارگان دارند.حیاط ما به دیوارهایش محدود میشود اما باغ آنهابی انتهاست.درپایان حرف های پسر زبان مردبندآمده بود پسراضافه کرد:متشکرم پدر که به من نشان دادی ماواقعاچقدر فقیریم!!!